close
چت روم
خاطرهـــــ

فقط برای خنده

محل تبلیغ شما محل تبلیغ شما

[3] ツ Smile please ツ

ا موضوع: جوک,عکســــ,خاطرهـــــ,داسـتان خنده دار,

 

فکر میکردم ببینمش ولی نه به این وضوح.ترس و وحشت تمام وجودمو فرا گرفته بود.تا اینکه از دور دیدمش.چشماش برق میزد.فاتحه ی خودمو خوندم.خدا میدونه هرکس دیگه ای جای من بود موجود به این وحشتناکی رو جلوی خودش میدید سکته ی کاملو میزد.

دورتر که بود فکر کردم جن و پریه.ولی هرچی جلوتر میومد مثل گودزیلا نشون میداد.صدای قدماش،نور مهتابی که میزد توی چشمم٬اسکلتی که بغل کرده بودم،همه و همه مقدمات اینو به وجود اورده بودن که من شلوارمو خیس کنم......اما خوشبختانه من ایزی لایف همراهم داشتم

 

جریان از این قرار بود که من توی ازمایشگاه شیمی داشتم جنگولک بازی درمیاوردم.کامل رفته بودم بغل این اسکلته و مثلا داشتم نوازشش میکردم.انگشتامو توی انگشتاش قفل کرده بودم.دست دیگه شو روی پشتم گذاشته بودم و با دستم مثلا صورتشو نوازش میکردمکه یه دفعه مدیرمون اومد تو و من رسما شلوارمو قهوه ای کردم.

 

بدبخت گودزیلا انقد چاقه مانتو اندازش پیدا نمیشه.روکش وانت مدل میده میپوشه.

 

 

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

                                                                                                          منبع


تعداد بازديد : 28
تاریخ انتشار: پنجشنبه 14 آذر 1392 ساعت: 19:41
ادامه مطلب
نظر

ツ Smile please ツ

ا موضوع: جوک,خاطرهـــــ,

قــدیـــمـــا چـــطـــور مـــیـــرفــتـــن ســر چـــشـــمــه آب مـــیـــاوردن؟

.
.
.
.
.
مـا پـارچ کـه خـالـی مـیـشـه هـیـچـکـس مـســئـولـیـتــشـو بـه عـهـده نـمـیـگیــره


بچه ک بودم افسانه زورو رو نگاه میکردم و جوگیر میشدم
میرفتم از نونوایی و مغازه ها دزدی میکردم میدادم ب فقرای شهر
حالا ک بزرگتر شدم کارم شده سرقت بانک و خودرو های حمل پول و دادن اون ب افراد فقیر و بیچاره واقعا مایع افتخار این مرزو بوم شدم  والااأاااأاااأ



تعداد بازديد : 25
تاریخ انتشار: چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت: 17:39
ادامه مطلب
نظر

داستان خنده دار

ا موضوع: خنده دار,خاطرهـــــ,

آورده اند که روزی شیخ از گذری می گذشت،

ناگهان صدای چکه چکه آب همی بشنید و کنجکاو یشدی ،

پس از جستجو و کاوش بسیار بدید که در دیواره سدّ روستا

حفرهای بوجود آمده و عن قریب است که سد بشکند

و روستا و مریدان را با خود ببرد،

شیخ پترس وار و فداکارانه انگشت میانی خود را درون حفره برد

و منتظر ماند تا صبح مریدان از راه برسند و نام او را همچون قهرمانی

در کتابهای درسی اول تا ششم ابتدایی ثبت نمایند،

ناگهان صدای ریزش کوهی را بر روی ریل راه آهن بشنید ،

و دید قطاری از دور در حال نزدیک شدن به کوه است،

شیخ بی درنگ طی یک نرمش قهرمانانه و حرکتی بس سرعتی

انگشت خود را از سوراخ درآورد و خشتک خود را بر سر چوبی بست

و آتش زد و با تنبان برهنه به سمت قطار دوید،

راننده قطار که این صحنه بدید از ترس دستی کشید و مسیرش منحرف شد

و به سد برخورد نمود و سد شکست !!!

و مسافران و راننده و قطار به همراه سیل به روستا سرازیر گشتند

و همه مسافران و اهالی روستا و مناطق تابعه به فنای عظما شتافتند …

شیخ که این صحنه را بدید با خشتکی نخ نما و سوخته ، با انتشار بیانیه ای

ضمن ابراز همدردی با خانوادگان و داغدیدگان این حادثه شوم ;

خاطر نشان کردند که فی الواقع نباید اینگونه میشد و این مصیبت بزرگ را

توطئه ای از سوی استکبار جهانی و دژمنان پنداشته

و از خداوند متعال خواستار صبر برای بازماندگان این حادثه شدند …

    


تعداد بازديد : 38
تاریخ انتشار: سه شنبه 12 آذر 1392 ساعت: 7:4
نظر

دوستان و همکاران

با مرجع گرافیک دوست شوید !

محل لگوهای شما محل لگوهای شما محل لگوهای شما محل لگوهای شما محل لگوهای شما محل لگوهای شما محل لگوهای شما محل لگوهای شما محل لگوهای شما محل لگوهای شما محل لگوهای شما محل لگوهای شما محل لگوهای شما محل لگوهای شما محل لگوهای شما محل لگوهای شما محل لگوهای شما محل لگوهای شما محل لگوهای شما محل لگوهای شما
تمامی حقوق سایت و قالب برای((فقط برای خنده)) محفوظ می‌باشد و هرگونه سؤاستفاده و کپی برداری پیگرد قانونی دارد | کپی رایت ۲۰۱۳
ویرایش شده توسط : mkohastani@ymail.com طراحی و سئو: تهران گراف ترجمه: قالب گراف